|
|
 يكي داشت؛ يكي نداشت. پيرزني سه تا دختر داشت كه هر سه را شوهر داده بود و خودش مانده بود تك و تنها.
روزي از روزها از تنهايي حوصله اش سر رفت. با خودش گف «از وقتي دختر كوچكترم را فرستاده ام خانه بخت, خانه ام خيلي سوت و كور شده, خوب است بروم سري بزنم به او و آب و هوايي عوض كنم.»
پيرزن پاشد چادرچاقچور كرد؛ عصا دست گرفت و راه افتاد طرف خانه دختر تازه عروسش كه بيرون شهر, بالاي تپه اي قرار داشت.
چشمتان روز بد نبيند! از دروازه شهر كه پا گذاشت بيرون گرگ گرسنه اي جلوش سبز شد. پيرزن تا چشمش افتاد به گرگ, دستپاچه شد و سلام بلند بالايي كرد.
گرگ گفت «اي پيرزن! كجا مي روي؟»
|
|
|
|
پنجشنبه، 18 آذر ماه ، 1389 |
بازدید:1159 |
نظرات  |
 |
|
|

|
|

روزي بود؛ روزگاري بود. شهري بود؛ شهرياري بود.
پادشاهي بود بود و زني داشت كه از خوشگلي لنگه نداشت. اما از بخت بد, وزير پادشاه خيلي بد چشم و بد چنس بود و و عاشق زن پادشاه بود.
وزير مي دانست اگر اين راز را به كسي بروز دهد و به گوش پادشاه برسد, پادشاه طوري شقه شقه اش مي كند كه تكه بزرگش گوشش باشد. اين بود كه رازش را در دل نگه داشته بود و شب و روز نقشه مي كشيد به هر وسيله اي شده پادشاه را پس بزند و خودش بنشيند جاي او و از اين راه به وصال زن پادشاه برسد.
روزي از روزها, درويش دنيا ديده اي آمد به شهر. درويش هر روز در ميدان شهر معركه مي گرفت و كارهايي مي كرد كه همه انگشت به دهان مي ماندند. طولي نكشيد كه خبر رسيد به گوش پادشاه. پادشاه وزير را خواست و گفت «برو ببين اين درويش چه كار مي كند و براي چه آمده اينجا.»
.......
|
|
|
|
جمعه، 12 آذر ماه ، 1389 |
بازدید:670 |
نظرات  |
 |
|
|

|
|
 یکی بود ، یکی نبود
روزي, روزگاري سه تا برادر بودند به اسم جمعه, شنبه و يك شنبه كه هر سه دزدهاي تر و فرزي بودند و هيچ وقت دم به تله نمي دادند.
يك روز, جمعه گوسفندي دزديد؛ برد خانه سرش را بريد و گوشتش را آويزان كرد به تاق ايوان و به زنش گفت «اگر من خانه نبودم و شنبه يا يك شنبه آمد اينجا و آب خواست, آب را تو كاسه بريز و بده دستشان؛ چون اگر با كوزه آب بخورند, سرشان را بالا مي گيرند و لاشه گوسفند را مي بينند.»
زن گفت «به روي چشم!»
تازه جمعه از خانه رفته بود بيرون كه سر و كله شنبه پيدا شد و سراغ جمعه را گرفت. ....
|
|
|
|
سه شنبه، 9 آذر ماه ، 1389 |
بازدید:699 |
نظرات  |
 |
|
|
|
|
 بچه ها و دوستان عزیز تلفن قصه گو خونه مادربزرگ ، عید غدیر مبارک .
و به مناسبت این روز عزیز داستان روز غدیر را برایتان تعریف می کنیم :
داستان غدیر
سال دهم هجرت بود و پیامبر از آخرین سفر حج خود باز می گشت، گروه انبوهی که تعدادشان را تا صد و بیست هزار رقم زده اند او را بدرقه می کردند تا این که به پهنه بی آبی به نام غدیر خم رسیدند.
بقیه داستان را در ادامه مطلب بخوانید ...
|
|
|
|
پنجشنبه، 4 آذر ماه ، 1389 |
بازدید:468 |
نظرات  |
 |
|
|
|
|
 ماجراهای پینوکیو اثر کارلو کلودی
توضیحات کتاب :
داستانی ایتالیایی نوشته کارلو کلودی در قرن نوزدهم است. این کتاب چنان مورد استقبال قرار گرفت که تدریس بخشهایی از آن جزو برنامه مدارسایتالیا قرار گرفتهاست داستان در مورد پیرمرد نجاری است که بچهای ندارد و تنهاست ....
دانلود در ادامه مطلب ...
|
|
|
|
پنجشنبه، 27 آبان ماه ، 1389 |
بازدید:775 |
نظرات  |
 |
|
|
|
|
 ك مرد شكارچي ، چند روز پشت سر هم ، به شكار رفت و چيزي نتوانست شكار كند .
يك روز صبح زود از خواب بيدار شد و سوار اسب شده و به طرف كوهستان رفت ، تا يك گوزن شكار كند . هر چه كوهستان را گشت نتوانست گوزني پيدا كند ناچار شد كه به طرف صحرا برود .
وقتي كه به صحرا رفت ، آهوهايي را ديد كه به سرعت مي دوند و فرار مي كنند .
بقیه داستان را در ادامه مطلب بخوانید ...
|
|
|
|
چهارشنبه، 26 آبان ماه ، 1389 |
بازدید:574 |
نظرات  |
 |
|
|
|
|
 روزي ، روزگاري در گوشه اي از دنيا مردمي زندگي مي کردند که خدا را فراموش کرده بودند و بت پرستي مي کردند در آن زمان تنها يک نفر بود که خدا را از ياد نبرده بود و خدا را عبادت مي کرد . او نوح پيامبر بود . خدا به او فرمان داد که مردم را راهنمايي کند . نوح به ميان مردم رفت و به آنها گفت : من از طرف خدا دعوت شده ام که شما را به پرستش خداي يگانه هدايت نمايم .
بقیه در ادامه مطلب ،
|
|
|
|
پنجشنبه، 20 خرداد ماه ، 1389 |
بازدید:531 |
نظرات  |
 |
|
|

|
|
 در افسانه هاي كهن اين سرزمين پادشاه عادل و درستكاري بود كه اهريمن پليد تصميم به جنگ و ستيزه با او گرفته بود .
اين پادشاه درستكار كه مرداس نام داشت مردي خداپرست و پرهيزكار بود .
بارها توسط اهريمن وسوسه شده بود كه از كارهاي خوب و اعمال نيك دست بردارد ولي با صبر و سعي خودش بر ايمان و خوبيهايش ثابت مانده بود .
روزي اهريمن با خود انديشيد و سپس خود را به صورت مرد جواني در آورده و به قصر مرداس رفت تا او را بفريبد. وقتي به قصر رسيد پسر پادشاه ضحاك بر روي تختي تكيه داده بود و استراحت مي كرد ضحاك بسيار نادان و كم تجربه بود و اهريمن به راحتي توانست با حرفهاي جذاب خود او را بفريبد.
بقیه در ادامه مطلب ،
|
|
|
|
پنجشنبه، 20 خرداد ماه ، 1389 |
بازدید:808 |
نظرات  |
 |
|
|

|
|
 در يك باغچه كوچك ، دو درخت زندگي مي كردند . يكي درخت آلبالو و ديگري درخت گيلاس .
اين دو تا همسايه با هم مهربان نبودند و قدر هم را
نمي دانستند، بهار كه مي رسيد شاخه هاي اين دو تا همسايه پر از شكوفه هاي قشنگ مي شد ولي به جاي اين كه با رسيدن بهار اين دو هم مهربانتر و با صفاتر بشوند بر سر
شكوفه هايشان و اين كه كداميك زيباتر است ، بحث مي كردند. در فصل تابستان هم بحث آنها بر سر اين بود كه ميوه هاي كداميك از آنها بهتر و خوشمزه تر است .
بقیه در ادامه مطلب ،
|
|
|
|
شنبه، 8 خرداد ماه ، 1389 |
بازدید:607 |
نظرات  |
 |
|
|
|