روزي روزگاري پسري با ننه اش زندگي مي كرد به نام حسني . او يك گاو شير ده داشت كه اسمش را سم طلا گذاشته بود . حسني سم طلا را اندازه دنيا دوست داشت . اما يك روز سم طلا ديگر شير ندارد . ننه ي حسن هر چه حكيم ودواكرد بي نتيجه ماند . دست آخر به حسني گفت كه سم طلا را ببرد پيش قصاب باشي . حسن زد زير گريه . ننه حسن هم با گريه گفت : اگه بابات زنده بود يا مرغ تخم طلا و چنگ آوازه خونش دست ما بود . الان وضمعون اين جوري نبود.حالا پاشو حداقل ببرش بازار ! حسني سري تكان داد بعدگاري را به سم طلا بست و راه افتاد او در راه پيرمردي را سوار كرد كه مال آن دور و برها نبود .





