|
|
 به علت درخواست هموطنان عزیزمان از سراسر ایران و با توجه به عدم زیر ساخت مناسب مخابراتی در کشور، جهت بهره بری شما عزیزان از تلفن قصه گو خونه مادربزرگ ، به مناسبت 22 بهمن 1389 فروش کارتهای اعتباری تلفن قصه گو خونه مادربزرگ آغاز گردید.
این کارتها با حداقل قیمت ممکن ( ارزانترین تلفن قصه گو کشور در صورت استفاده از کارتهای اعتباری ، تا 50 درصد ارزانتر از دسترسی از سایر روشها ) به صورت آنلاین فقط از طریق وبسایت :
به فروش میرسد و برخلاف سایر روشها قابلیت دسترسی از طریق تلفن همراه ( همراه اول / ایرانسل / تالیا ) و تلفن های ثابت سراسر میهن عزیزمان را دارا می باشد .
تلفن قصه کو خونه مادربزرگ مفتخر است که توانسته در ایام خجسته دهه فجر ، خدمت جدید دیگری را ، باز هم برای اولین بار در ایرانبه هموطنان عزیزمان ارایه نماید .
|
|
|
|
جمعه، 22 بهمن ماه ، 1389 |
بازدید:628 |
نظرات  |
 |
|
|

|
|
 به مناسبت دهه فجر ، از روز 12 بهمن جشنواره قصه گویی تلفن قصه گو خونه مادر بزرگ در شهرهای مشهد / سزوار / قوچان / تربت حیدریه و تربت جام آغاز شد .
شما می توانید به راحتی یک شماره گیری در این جشنواره شرکت کنید . تعداد قصه هایی که تعریف می کنید هم هیچ محدودیتی ندارد . بعلاوه ه ازای هر قصه که تعریف کنید می توانید یک قصه هم به عنوان هدیه بشنوید . تلفن منتظر شماست ...
جشنواره قصه گویی
از این پس شما میتواند همانند گذشته همانطور که از قصه و شعرهای تلفن قصه گو لذت میبرید . قصه هم تعریف کنید . قصه های زیبا و برتر پس از ویرایش و کسب مجوز با نام شما در یک کتاب منتشر خواهد شد .
بعلاوه کسانی که بیشترین تعداد قصه را در سیستم ما ثبت کنند ، در پایان هر هفته از طریق همین وبسایت معرفی میشوند .
پس از همین لحظه شروع کنید ... منتظر قصه های زیبای شما هستیم .
|
|
|
|
سه شنبه، 12 بهمن ماه ، 1389 |
بازدید:724 |
نظرات  |
 |
|
|

|
|

تلفن قصه گو خونه مادربزرگ برگزار میکند :
جشنواره قصه گویی
از این پس شما میتواند همانند گذشته همانطور که از قصه و شعرهای تلفن قصه گو لذت میبرید . قصه هم تعریف کنید . قصه های زیبا و برتر پس از ویرایش و کسب مجوز با نام شما در یک کتاب منتشر خواهد شد .
بعلاوه کسانی که بیشترین تعداد قصه را در سیستم ما ثبت کنند ، در پایان هر هفته از طریق روزنامه خراسان و همین وبسایت معرفی میشوند .
پس از همین لحظه شروع کنید ... منتظر قصه های زیبای شما هستیم .
|
|
|
|
سه شنبه، 21 دي ماه ، 1389 |
بازدید:567 |
نظرات  |
 |
|
|
|
|
 خدمات جدید تلفن قصه گو خونه مادربزرگ
بهترین و جدیدترین خدمات در برترین تلفن قصه گو ایران
خدمات جدید را در ادامه مطلب بخوانید ...
|
|
|
|
شنبه، 20 آذر ماه ، 1389 |
بازدید:753 |
نظرات  |
 |
|
|
|
|
 تلفن قصه گو خونه مادربزرگ برگزار میکند :
جشنواره قصه گویی
از این پس شما میتواند همانند گذشته همانطور که از قصه و شعرهای تلفن قصه گو لذت میبرید . قصه هم تعریف کنید . قصه های زیبا و برتر پس از ویرایش و کسب مجوز با نام شما در یک کتاب منتشر خواهد شد .
بعلاوه کسانی که بیشترین تعداد قصه را در سیستم ما ثبت کنند ، در پایان هر هفته از طریق روزنامه خراسان و همین وبسایت معرفی میشوند .
پس از همین لحظه شروع کنید ... منتظر قصه های زیبای شما هستیم .
|
|
|
|
شنبه، 20 آذر ماه ، 1389 |
بازدید:633 |
نظرات  |
 |
|
|

|
|
 یک فرصت استثنایی ، این بار برای همه
دوستان عزیز تلفن قصه گوی خونه مادربزرگ :
پس از یک سال خوب در کنار شما ، حالا در جبران حمایت و همراهی شما با ما تلفن قصه گو خونه مادربزرگ ، تقدیم میکند :
طرح عزیز جون برای همه ، راحت ، رایگان و همیشگی :
از این به بعد بدون حضور در استودیو میتوانید از طریق تلفن قصه های خود را ضبط کرده و هر چند بار که میخواهید بشنوید . این بهترین فرصت برای پدر ها و مادر ها و مادر بزرگها و پدربزرگهاست که میخواهند برای عزیزانشان قصه بگویند . این قصه ها بصورت کاملا شخصی ذخیره شده و تنها از طریق همان خط تلفن در دسترس خواهد بود .
و اما چگونه می توانیم قصه بگوییم ؟
خوب روش کار بسیار ساده است .
اول از همه از همان خطی که عزیزانتان با ما تماس میگیرند باید با ما تماس بگیرید . چرا که قصه ها بصورت شخصی و محرمانه فقط از طریق همان خط تلفن در دسترس خواهد بود .
1- با شماره 9095115115 تماس بگیرید
2- با شنیدن راهنمایی و خوش آمد به قسمت قصه شنیدن بروید
3- حالا با زدن کلید 1 به بخش قصه ها بروید
4- تلفن شما را راهنمایی میکند تا به بخش عزیز جون بروید .
5- اکنون سیستم شما را راهنمایی میکند تا قصه خود را براحتی تعریف کنید .
6- پس از پایان قصه کلید 2 را میزنید .
و از این پس این قصه با همین خط تلفنی که تماس گرفته اید در سیستم موجود است و پس از هر بار تماس و رفتن به بخش عزیز جون بلافاصله قصه برای عزیزان شما پخش میشود .
* تذکر : هر خط تلفن فقط یک بار میتواند از این طرح استفاده کند . بنا براین در گفتن قصه دقت کنید .
پس منتظر چی هستید ؟ همین الان با تخصصی ترین تلفن قصه گو خونه مادربزرگ تماس بگیرید و صدا و قصه خود را ماندگار کنید . و فراموش نکنید :
فقط صداست که میماند .
|
|
|
|
جمعه، 19 آذر ماه ، 1389 |
بازدید:634 |
نظرات  |
 |
|
|

|
|
 يكي داشت؛ يكي نداشت. پيرزني سه تا دختر داشت كه هر سه را شوهر داده بود و خودش مانده بود تك و تنها.
روزي از روزها از تنهايي حوصله اش سر رفت. با خودش گف «از وقتي دختر كوچكترم را فرستاده ام خانه بخت, خانه ام خيلي سوت و كور شده, خوب است بروم سري بزنم به او و آب و هوايي عوض كنم.»
پيرزن پاشد چادرچاقچور كرد؛ عصا دست گرفت و راه افتاد طرف خانه دختر تازه عروسش كه بيرون شهر, بالاي تپه اي قرار داشت.
چشمتان روز بد نبيند! از دروازه شهر كه پا گذاشت بيرون گرگ گرسنه اي جلوش سبز شد. پيرزن تا چشمش افتاد به گرگ, دستپاچه شد و سلام بلند بالايي كرد.
گرگ گفت «اي پيرزن! كجا مي روي؟»
|
|
|
|
پنجشنبه، 18 آذر ماه ، 1389 |
بازدید:1159 |
نظرات  |
 |
|
|

|
|

روزي بود؛ روزگاري بود. شهري بود؛ شهرياري بود.
پادشاهي بود بود و زني داشت كه از خوشگلي لنگه نداشت. اما از بخت بد, وزير پادشاه خيلي بد چشم و بد چنس بود و و عاشق زن پادشاه بود.
وزير مي دانست اگر اين راز را به كسي بروز دهد و به گوش پادشاه برسد, پادشاه طوري شقه شقه اش مي كند كه تكه بزرگش گوشش باشد. اين بود كه رازش را در دل نگه داشته بود و شب و روز نقشه مي كشيد به هر وسيله اي شده پادشاه را پس بزند و خودش بنشيند جاي او و از اين راه به وصال زن پادشاه برسد.
روزي از روزها, درويش دنيا ديده اي آمد به شهر. درويش هر روز در ميدان شهر معركه مي گرفت و كارهايي مي كرد كه همه انگشت به دهان مي ماندند. طولي نكشيد كه خبر رسيد به گوش پادشاه. پادشاه وزير را خواست و گفت «برو ببين اين درويش چه كار مي كند و براي چه آمده اينجا.»
.......
|
|
|
|
جمعه، 12 آذر ماه ، 1389 |
بازدید:670 |
نظرات  |
 |
|
|

|
|
 یکی بود ، یکی نبود
روزي, روزگاري سه تا برادر بودند به اسم جمعه, شنبه و يك شنبه كه هر سه دزدهاي تر و فرزي بودند و هيچ وقت دم به تله نمي دادند.
يك روز, جمعه گوسفندي دزديد؛ برد خانه سرش را بريد و گوشتش را آويزان كرد به تاق ايوان و به زنش گفت «اگر من خانه نبودم و شنبه يا يك شنبه آمد اينجا و آب خواست, آب را تو كاسه بريز و بده دستشان؛ چون اگر با كوزه آب بخورند, سرشان را بالا مي گيرند و لاشه گوسفند را مي بينند.»
زن گفت «به روي چشم!»
تازه جمعه از خانه رفته بود بيرون كه سر و كله شنبه پيدا شد و سراغ جمعه را گرفت. ....
|
|
|
|
سه شنبه، 9 آذر ماه ، 1389 |
بازدید:699 |
نظرات  |
 |
|
|
|